BLACK SHADOW on RED LINE
سایه ها میتونن از خطهای قرمزی بگذرند که جسمها قادر به گذشتن ازشون نیستند."سایه’سیاه"
سلام حال و احوال چطوره؟ چهل روزه که میخواهم بنویسم ولی دستم به نوشتن نمیره آخه ترمهای آخره و نمیشه با استادها بحث کرد و وقتی زبان بسته است نمیشه نوشت، جالب اینجاست که همشون هم معتقد به آزادی بیان هستن ولی حالا که یکی از استادانمون که بیشتر به آزادی بیان اعتقاد داره، عازم سفر مکه است و چهار هفته از دیدنشون بی نصیب هستیم فرصتی پیدا شد تا با خیال راحت بنویسم. بعد از این مقدمه میرسیم به اصل بحث: همانطور که میدونید 13 آبان نزدیکه و روز، روز تسخیر سفارت آمریکاست ما هم باید در امتداد راه دانشجویان قدیم و پدر و مادران امروز قدم برداریم. در همین راستا من یک طرح کوچک دارم که با متد ازدواجهای کنونی در بالا شهر تهران نوشته شده و به همین دلیل فکر میکنم از نظر خودم سرگرم کننده است. طرحی که دارم به صورت زیر است: در سالروز 13 آبان که دو روز دیگه باشد همه با هم چه دانشجویان پیرو خط امام و رهبری، چه بسیج، چه انجمن اسلامیها، چه انجمن اسلامی دانشجویان مستقل و چه دیگر گروه دانشجویان به سفارت خانهء روسیه حمله میبریم و آنجا رو تسخیر میکنیم تا این مردان سرزمینهای سرد دیگر در کار ما دخالت نکنند، بعد از اون در ساعتگرد این مراسم به سفارت خانهء انگلستان هجوم میبریم تا این پیر استعمار و روباه مکار دستش از کشورمون جدا بشه، سپس در روزگرد این مراسم به سراغ سفارت چین رفته و اونجا رو هم تسخیر میکنیم تا دیگر نه کشور دوست و برادری از چپ بمونه و نه از راست. به همین ترتیب در هفتهگرد، دو هفتهگرد، ماهگرد، دو ماهگرد و ... به سفارتهای آلمان، فرانسه، اسپانیا، پرتغال، ژاپن و ... حمله میکنیم تا به زمان سالگرد تسخیر سفارت روسیه برسیم ، در آن روز به خانهء سازمان ملل حمله کرده اونجا رو هم تسخیر میکنیم و به روابط خود با دیگر کشورهای جهان خاتمه داده و بعد از اون دور تا دور کشور رو یک دیوار گلی میگیریم تا خیالمون به طور کامل راحت بشه. پ.ن1: این نوع نوشتن تاثیرات دوری چند روزه از نوشتن است. پ.ن2: واقعاً دوری از دوستان مجازی بسیار سخت و دشواره. پ.ن3: موفق و پیروز باشید. سلام مثل همیشه یکی بود و یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود. زیر گنبد کبود یک روز صبح زود، یک شیر بزرگ بزرگ، یک بچهء کوچک کوچک به دنیا آورد. کجا؟ توی یک جنگل بزرگ؟ نه! توی یک غار؟ نه! او بچه اش رو توی یک قفس، در یک باغ وحش، توی یک شهر شلوغ به دنیا آورد. چند روز گذشت. شیر کوچولو کمی بزرگتر شد. او هر روز شیر مادرش را می خورد. با دم او بازی می کرد. از سر و کولش بالا می رفت. گاهی هم توی قفس راه می رفت. از اول قفس تا آخر آن فقط ده قدم بود. شیر کوچولو وقتی ده قدم می رفت، سرش می خورد به میله های قفس و دنگ صدا می کرد و درد می گرفت. شیر کوچولو خیلی زود یاد گرفت که بعد از قدم دهم دیگر جلو نرود. وقتی ده قدم می رفت، می نشست و دست و صورتش را می لیسید. یا اینکه دور خودش می چرخید تا دم خود را بگیرد. یا اینکه بر می گشت و ده قدم می رفت تا برسد به میله های آن طرف قفس. آدم های شهر هر روز می آمدند و او را تماشا می کردند. از کارهایش تعجب می کردند و می خندیدند. نگهبان باغ وحش هر روز می آمد و قفس را باز می کرد. برای مادر شیر کوچولو آب و غذا می گذاشت. بعد هم در قفس را می بست و می رفت. یک روز نگهبان باغ وحش یادش رفت در قفس را ببندد. لای در بازماند. شیر کوچولو از لای در بیرون را تماشا کرد. بعد پایش را از قفس بیرون گذاشت و راه افتاد. ده قدم رفت. رسید به باغچه ای که یک بوتهء بزرگ گل یاس در آن بود. شیر کوچولو جلوتر نرفت. او ده قدم برداشته بود. خیال می کرد اگر قدم یازدهم را بردارد، سرش می خورد به میله های قفس و دنگ صدا می کند. زیر بوتهء گل یاس نشست. برایش خیلی عجیب بود. چون همیشه ده قدم که می رفت، می رسید به میله ها؛ ولی حالا زیر یک بوتهء یاس پر از گل نشسته بود، جایی که هیچ کس او را نمی دید. هر چه فکر کرد، چیزی نفهمید. آن وقت سرش را روی دستهایش گذاشت و خوابید. از آن طرف، نگهبان باغ وحش یک دفعه یادش آمد که در قفس شیرها را نبسته است؛ فهمید که چه دسته گلی به آب داده است. با دو دست محکم به سرش زد و با داد و بیداد همه را خبر کرد. همه جا را گشتند ولی شیر کوچولو را پیدا نکردند. فکر کردند حتماً از باغ وحش بیرون رفته است. آن وقت خبر گم شدن شیر کوچولو را از رادیو به مردم شهر دادند. مردم وقتی فهمیدند، عده ای که شیر کوچولو را دوست داشتند گفتند چه خوب حالا او می رود و دنیا را می بیند و آنهایی که از او بدشان می آمد گفتند چه بد حالا او ما را آزار می دهد. شیر کوچولو هنوز این را نفهمیده بود؛ چون قدم یازدهمی را برنداشته بود. او زیر بوتهء گل یاس خواب بود. چند ساعتی گذشت و خبر از شیر کوچولو نشد پس رادیو خبر داد که او به پارک رفته و دیالوگ قبلی تکرار شد ولی هنوز شیر کوچولو قدم یازدهم را برنداشته بود. چند ساعت بعد رادیو گفت که او به کوه رفته ولی شیرکوچولو هنوز قدم یازدهم را برنداشته بود. همان موقع نگهبان باغ وحش یادش افتاد که وقت غذا دادن به شیرهاست. در قفس را باز کرد و غذای شیرها را توی قفس گذاشت. شیر کوچولو بوی غذا را شنید. از خواب بیدار شد و بعد ده قدم برداشت و از لای در قفس که باز بود به قفس برگشت. نگهبان او را دید و به قفس برگشت و رادیو هم بعد از چند دقیقه پیدا شدن او را اعلام کرد. این بار آنها که شیر کوچولو را دوست داشتند غمگین شدند و آنها که از او بدشان می آمد خوشحال شدند. حالا سالهای سال از این اتفاق گذشته است. بچه شیر بزرگ شده است و خودش چند تا بچه دارد؛ اما هنوز هم نمی داند اگر آن روز قدم یازدهم را بر می داشت، سرش به میلهء قفس نمی خورد. نمی داند اگر قدم یازدهم و بعد قدمهای دیگر را بر می داشت، می توانست تا کجا برود و چه چیزها ببیند. پ.ن1: داستان جالبی بود گفتم برای دوستان هم نقلش کنم و سریعاً دوباره برم سراغ مبحث خمس. پ.ن2: از اینکه نمی تونم به دوستان سر بزنم عذرخواهی می کنم. خُمس پ.ن1: خمس پ.ن2: شبیه سازی دارم میکنم و خیلی کار سختیه.
| Design By : Night Skin |


